در زندگی اجتماعی انسان باهمه روابط پیچیده ونلمتعارض وهمه تناقض های حل نشده در وجدان وروان انسان .زندگی کردن را دچار سردرگمی افسردگی عصیان وگاهی جنون می کشاند .از سوی دیگر مواجه شدن با همه این نابسامانی ها وناهمگونی ها برای رشد وپیشرفت اندیشه وتعالی روح آدمی ووسعت گرفتن آن لازم است .ادبیات راهی است که با ترس کمتری با عمق این مبارزه آشنا شود وکنار بیاید.

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در دوشنبه شانزدهم تیر 1393 و ساعت 9:49 |
کتابهای هستند که بسیار به آنها برخورد می کنیم وسوسه مان می کنند .در خواندنشان تردید می کنیم دل بی دل می کنیم .بعد در یک زمان مناسب خواندنشان پیش می آید وملنند بارشی سهمگین برسرورویت می بارند ذهن وجانت راسیراب می کنند .یکی ازاین کتابها برای من خاطرات حاج سیاح (دوره خوف ووحشت )که مرا برد به اوضاع واحوال ایران دوران ناصرالدین شاه قاجار ودوران مشروطه وآشنا شدن با سطرهای سپید تاریخ آن دوره که به گمان من هنوز تمام نشده وآن مصایب هنوز در رگ وریشه ما جاری اند .خواندن این کتاب مرا همسفرحاج سیاح کرد در سفر به روح وجان جامعه ای به معنای تمام استبداد زده واز خود بیخود وخلع انسانیت شده .ونقش نوشتنن تاریخ هردوره وانتقال آن به آیندگان به چنین شیوه ای بسیار برای ما دارای اهمیت است .از دیگر 

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در شنبه چهاردهم تیر 1393 و ساعت 11:19 |
برای ما که هراز چند گاهی هوس نوشتن می کنیم .بی مخاطب بودن شاید چندان دشوار نباشد .اما برای یک نویسنده که با مخاطبانش نفس می کشد ونقد آنها را برای پپیشبرد کار وبرداشتن گامهای موفقیت می طلبد .بسیار دردناک خواهد بود یافتن مخاطبان همدل در دنیای مجازی کاری است که نیازمند دانشی نوین است که باید سعی در فراگرفتن آن نمود .وباجلب نکاه مخاطبان به بده بستان نظر وایده دست یافت .کاری که شروع آن نیازمند تلاش وشیرینی آن جذاب خواهد بود .
+ نوشته شده توسط كتاب نويس در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 18:58 |

شرلوک هلمز واقعی که بود؟

شرلوک هلمز واقعی که بود؟
- یک زندگینامه جدید نشان می‌دهد سر آرتور کانن دویل برای خلق شرلوک هلمز از یک کارآگاه واقعی الهام گرفته است.

شرلوک هلمز، انگلستان دوران ویکتوریا را با مهارت عجیب خود در حل کردن پرونده‌های دشوار شگفت‌زده کرد. کار او مبتنی بر منطق و آگاهی از اصول پزشکی قانونی بود و البته مهارتی هم در تغییر چهره داشت و البته اطلاعات بسیاری درباره جرم و جنایت داشت.

اینها توصیف‌های کارآگاه خیالی شرلوک هلمز نیست، بلکه ویژگی‌های جروم کامینادا، کاراگاه واقعی است که تحقیقات جدید نشان می‌دهد یکی از منابع الهام سر آرتور کانن دویل در خلق شخصیت ماندگار شرلوک هلمز بوده است.

قرار است ماه آینده میلادی زندگینامه کامینادا منتشر شود و شنیده می‌شود زندگی این آدم شباهت‌های بسیاری با شخصیت شرلوک هلمز داشته است. مخصوصا که روش هر دو نفر بسیار متفاوت بوده و خودشان هم آدم‌های عجیبی بوده‌اند. از طرفی پرونده‌های کامینادا شباهت‌های بسیار زیادی با خطوط داستانی کانن دویل دارد.

آنجلا باکلی، نویسنده این کتاب در تحقیقات خود متوجه شده که یکی از پروند‌ه‌های کامیاندا ماجرای درگیری او با مجرمی بسیار باهوش بوده که شباهت بسیاری با ایرن آدلر، یکی از شخصیت‌های داستان‌های کانن دویل دارد. از طرفی کامینادا نیز مدتی طولانی و در چندین پرونده خود با مجرمی سروکار داشته که یادآور موریارتی، دشمن ازلی و ابدی شرلوک هلمز است.

این نویسنده درباره کامینادا و شرلوک هلمز گفت: «کامینادا در زمانی به چهره‌ای ملی بدل شد که شرلوک هلمز در حال خلق شدن بود. شباهت‌های بسیاری بین این دو شخصیت وجود دارد و مشخص است که کانن دویل برای خلق شخصیت خیالی خود از کاینادای واقعی الهام گرفته است.»

جروم کامینادا فرزند پدری ایتالیایی و مادری ایرلندی بود که در منچستر زندگی می‌کرد. با این حال پرونده‌های جنایی مختلف او را مجبور می‌کرد به نقاط مختلف کشور سفر کند و موفقیت‌هایش موجب شد که در تمام کشور محبوب باشد و روزنامه‌های مختلف شرح پرونده‌های او را منتشر می‌کردند.

این کارآگاه بیشتر دوران کاری خود را در اداره پلیس شهر منچستر سپری کرد، اما پس از مدتی مثل شرلوک هلمز به عنوان «کاراگاه مشاور» انجام وظیفه می‌کرد.

کامینادا در میانه دهه 1880 به شهرت رسید، درست مدتی کم پیش از منتشر شدن داستان «اتود در قرمز لاکی» که برای اولین بار هلمز را به خوانندگان معرفی کرد. از همان زمان شباهت بین این دو شخصیت واقعی و خیالی مایه بحث و جدل بود.

شرلوک هلمز با بسیاری از خلافکاران زیرزمینی در ارتباط بود و از آنها اطلاعات می‌گرفت، کامینادا هم مشهور بود که خبرچین‌های بسیاری داشت که در دنیای زیرزمینی فعال بودند. کامینادا با استفاده از اطلاعاتی که این افراد در اختیارش می‌گذاشتند گنجینه‌ای از اطلاعات مفید درباره دنیای مجرمان داشت. او اغلب سر قرارهایش با این افراد با لباس مبدل و چهره گریم‌شده ظاهر می‌شد و این درست همان کاری است که شرلوک هلمز انجام می‌دهد و این نکته را حتی در نسخه امروزی داستان‌های کانن دویل یعنی سریال «شرلوک» با بازی بندیکت کامبربچ می‌شود دید.

شرلوک هلمز علاقه عجیبی داشت که شب‌ها در خیابان‌های پرخطر راه برود و در هر قضیه مجرمانه‌ای دخالت کند. کامینادا نیز چنین رفتاری داشته است.

کامینادا که به «وحشت خلافکاران» و بعدها به «گاریبالدی کارآگاهان» شهرت پیدا کرد، به این معروف بود که با دقت در طرز راه رفتن اشخاص می‌توانست تشخیص دهد کدام آن‌ها مجرم است. او برای رسیدن به این مهارت مدت‌ها وقت صرف تماشای راه رفتن زندانیان کرده بود.

این کارآکاه در دوران فعالیت خود هزار و 225 نفر را راهی زندان کرد و یکی از پرونده‌های معروف او «راز کالسکه چهارچرخ» بود که حتی عنوانش هم یادآور داستانی از کان دویل است.

به گفته باکلی که مورخ موردتائید انجمن تبارشناسان است همچنین ادعا کرده که در زندگی کامینادا نیز شخصیتی وجود داشته شبیه موریارتی. نام این فرد باب هاریج بوده، خلافکار باهوشی که مدت 20 سال از چنگ کامینادا فرار کرد و در نهایت کامینادا موفق شد به جرم «دزدیدن یک ساعت» او را برای هفت سال به زندان بیندازد.

چنین حکمی برای خلافی به این کوچکی بسیار سخت‌گیرانه بود و هاریج قسم خود پس از آزاد شدن انتقام بگیرد. او پس از آزادی به دنبال کامینادا افتاد و در نهایت پس از کشتن دو پلیس با کامینادا رودررو شد، اما کامینادا توانست اسلحه خود را زودتر از غلاف بیرون بکشد و هاریج را به جرم ارتکاب به قتل به حبس ابد محکوم کند.

البته این اولین بار نیست که ادعا می‌شود شخصیتی واقعی منبع الهام کانن دویل بوده است. خود دویل گفته بود که دکتر جوزف بل، جراحی معروف در ادینبورگ یکی از منابع الهام او بوده. برخی مورخین نیز مدعی هستند سر هنری لیتل‌جان، پلیسی که البته جراح هم بود منبع الهام کانن دویل بوده است.

با این حال باکلی معتقد است در کتابش که «شرلوک هلمز واقعی» نام گرفته، مدارک و اسناد محکمی ارئه داده و نشان می‌دهد جروم کامینادا منبع الهام شخصیت شرلوک هلمز بوده است.


گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ  
www.seemorgh.com/culture
منبع:khabaronline.ir

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 و ساعت 17:25 |


كتاب «اقتدار گرايي ايراني در عهد قاجار» به بررسي مباني ساختاري، رفتاري و مديريتي نظام اقتدارگرا در عصر قاجار (۱۱۹۳ـ۱۳۴۴ هجري قمري) پرداخته است. در اين بررسي نحوه ظهور قاجاريه شرح داده شده و به مشکلات سيستم‌سازي در ايران در دوره پادشاهي قاجار (آقامحمدخان، فتحعلي‌شاه، محمدشاه، ناصرالدين‌شاه) توجه شده است.
ايبنا: در كتاب «اقتدار گرايي ايراني در عهد قاجار» به رفتار ايرانيان در عهد قاجار در چارچوب عنوان‌هايي چون ضعف در ايجاد حفظ روابط پايدار، تمايل در بر هم زدن توافق‌ها، عصباني شدن سريع، ناسازگاري در کار تشکيلاتي مطرح و درباره تأثير اين رفتارها در منظومه اقتدارگرايي عهد قاجار ايراني اشاره كرده و در يک بررسي تطبيقي مفهوم کانوني که در چهار قرن اخير براي خروج از اقتدارگرايي مطرح شده است، در ميان کشورهايي چون ژاپن، چين، آمريکاي لاتين و ايران مورد مقايسه قرار گرفته است. 

كتاب با نگارش مقدمه‌اي از دكتر محمود سريع‌القلم (استاد دانشگاه شهيد بهشتي) در پنج فصل تدوين شده است. در پيش‌گفتار نويسنده اصلاح فكر را مقدمه اصلاح هر نوع نارسايي دانسته و پديده اقتدارگرايي را در ايران نه تنها دولتي، بلكه در ناخودآگاه فرهنگ عمومي نيز جاري و فعال مي‌داند و برخلاف مباني نظري ارايه شده توسط برخي نويسندگان ايراني كه توسعه سياسي را شرط خروج از اقتدارگرايي دانسته‌اند، او عقيده دارد مادامي كه مردم به لحاظ معيشتي گرفتار حقوق دولت‌اند، فرصت فكر كردن مستقل و تغيير مستقل را پيدا نخواهند كرد. 

نويسنده، اين كتاب را به عنوان مقدمه‌اي نظري؛ در ادامه تحقيقات فرهنگ و توسعه خويش در كتاب «فرهنگ سياسي ايران» كه در سال ۸۷ منتشر شده، تأليف كرده است. 

مباني ساختاري، رفتاري و مديريتي نظام‌ اقتدارگرا 
فصل نخست كتاب «مقدمه نظري: مباني ساختاري، رفتاري و مديريتي نظام‌ اقتداگرا» نام دارد و سريع‌القلم مباحث تحقيق را بر دو محور استوار مي‌داند، نخست اين كه نظام اقتدارگرايي حاكم بر ايران در دوره قاجار چه خصوصياتي داشته و چگونه تداوم پيدا كرده و دوم، به چه علت اهتمام‌هايي كه براي تغيير اقتدارگرايي به كار گرفته شد، عموما ناموفق بوده‌اند؟ 

وي همچنين از ويژگي‌هاي ناخودآگاه فرهنگ اقتدارگرايانه نيز سخن مي‌گويد كه قرن‌ها در باطن فرهنگي و رفتاري ملت نهادينه شده است. قدرت‌خواهي و زياده‌روي در قدرت‌خواهيِ افراد، تنها با تدوين يك نظام حقوقي و ايجاد منافع برابر و متضاد در برابر قدرت‌خواهي به دست مي‌آيد. رمز تداوم اقتدارگرايي در ايران، بنيان‌هاي ضعيف ايرانيان در كارِ گروهي و تشكل‌ و چانه‌زني است. 

نظريه‌پردازي‌هاي «قدرت» در علم سياست به «خوب بودن» آدم‌ها و سياستمداران اعتقاد دارد ولي به «خوب ماندن» آن‌ها اعتماد ندارد. چاره تنها قرار دادن نظام سياسي و قدرت در يك چارچوب حقوقي است. در بي‌قاعدگي رفتاري، پيش‌بيني رفتار نه تنها دشوار بلكه امكان‌ناپذير مي‌شود. در اين فضا، وقايع تصادفي، جايگزين فكر و بحث و تصميم‌گيري مبتني بر شناخت و شايسته‌سالاري است. در اين فصل با نظام اقتدارگرايي و پي‌آمدهاي اجتماعي، انديشه و نقد آن و همچنين رقابت و زمان و جايگاه تملق و بي‌اخلاقي در اين نظام هم مواجه‌ايم. 

انحطاط صفويه، سقوط زنديه و ظهور قاجاريه 
فصل دوم انحطاط صفويه، سقوط زنديه و ظهور قاجاريه نام دارد و در اين فصل به وضوح حاكميت رفتارهاي في‌البداهه، مزاجي و خودخواهي سياستمداران و زمامداران را مشاهده مي‌كنيم كه ريشه بسياري از اعمال آن‌ها، در كينه‌ توزي و انتقام بوده است. پس مي‌توان ميان اقتدارگرايي از يك طرف و آفات گسترده رفتار اجتماعي و فرهنگي در ميان ايرانيان از جمله تملق، چند شخصيتي، دروغ، عصبانيت، بي‌اخلاقي، حذف رقبا، نابودي منتقد، فقدان رقابت منطقي، سليقه‌گرايي و ... تقارن برقرار كرد. 

تداوم نظام اقتدارگرايانه در عصر قاجار 
فصل سوم به تداوم نظام اقتدارگرايانه در عصر قاجار مي‌پردازد. اين فصل با مقدمه‌اي نظري بر مشكلات سيستم‌سازي در ايران كه منجر به عقب‌ماندگي‌هاي فراوان شد، به خلاصه‌اي از حضور شاهان قاجار، آقا محمدخان، فتحعلي‌شاه، محمدعلي شاه، ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه پرداخته و سپس در قسمتي به تضادهاي فلسفي و فكري در ايران اشاره كرده و مطالب را با حضور محمدعلي شاه و احمدشاه خاتمه داده است. 

خروج از اقتدارگرايي و يك بررسي مقايسه‌اي 
خروج از اقتدارگرايي: يك بررسي مقايسه‌اي عنوان فصل چهارم است. سريع‌القلم معتقد است كه در هيچ كشوري خروج از اقتدارگرايي با يك يا چند واقعه صورت نپذيرفته بلكه اين امر به صورت يك جريان و فرآيند بوده است. نويسنده اين فصل را پيرامون مفهوم كانوني «حق انتخاب در قالب يك ساختار» كه در چهار قرن اخير براي خروج از اقتدارگرايي مطرح شده، ارايه كرده است. سپس در نتايج به نحوه دسترسي به امكانات بشر و ابداع «سيستم بازار» اشاره و بقاي انسان را در حيطه كار و ابداع و تلاش فردي و جمعي و مستقل تفسير كرده و بر اين اساس به نظريات اقتصادي حاكم بر جهان پرداخته است. 

در نتيجه، «زمان» و «نحوه شكل‌گيري» و «درجه استقلال» بخش تجاري، خصوصي و اقتصادي از دولت، را عاملي تعيين‌كننده در خروج تدريجي از اقتدارگرايي دانسته است. با اين وجود در عمل در تصميم‌گيري‌ها و توازن نيروهاي سياسي، برتري كمي و كيفي مردم سالاران نسبت به اقتدارگرايان را هم براي خروج از استبداد ضروري دانسته است. 

متغيرهاي دخيل در عقب‌ماندگي و اقتدارگرايي 
فصل پنجم به نتيجه‌گيري كتاب «اقتدارگرايي ايراني در عهد قاجار» اختصاص دارد. در اين فصل نويسنده ساختاري از متغيرهاي دخيل در عقب‌ماندگي و اقتدارگرايي عصر قاجار را ارايه مي‌دهد و ضمن مطرح ساختن مشكلات ساختاري، راه‌حل‌ها را نيز به طور غير مستقيم بيان مي‌كند. 

اين فصل ۴۴ نمونه از صفات و ويژگي‌هاي رفتاري و معاشرتي ايرانيان عهد قاجار را در فهرستي ارايه مي‌كند و معتقد است كه اين خصلت‌ها هم در سطح جامعه و هم در سطح حاكمان و روشنفكران رواج داشته است، (ص ۲۱۶) چنانچه در نظام سياسي و فرهنگي دوره پهلوي نيز نمود يافته بود. وقس علی هذا ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 و ساعت 19:11 |
در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استنفورد شد. در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانس

در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استنفورد شد. در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تالیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روانپزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست[۲] شهرت دارد.

یال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تالیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روانپزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست[۲] شهرت دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كتاب نويس در چهارشنبه چهارم دی 1392 و ساعت 19:18 |
+ نوشته شده توسط كتاب نويس در شنبه دوازدهم شهریور 1390 و ساعت 12:6 |




جهان هولوگرافيك
نظريه‌اي براي توضيح توانائي‌هاي فراطبيعي ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم
نوشته: مايكل تالبوت
ترجمه: داريوش مهرجويي
ناشر: هرمس
تعداد صفحات: 446
قيمت: 8000 تومان
شابك: 978-964-363-265-6
چاپ: هفدهم، 1389

"كتاب جهان هولوگرافيك را نخست چند سال پيش دوست عزيزم داريوش شايگان در سفر آمريكا كشف كرد و گويا چنان به هيجان آمده بود كه چند روز بعد را فقط صرف صحبت در باب اين كتاب كرده بود.
شايگان بخصوص تئوري‌هاي ديويد بوهم، فيزيكدان برجسته كوانتوم، و نيز كارل پريبرام، متخصص فيزيولوژي اعصاب، و مفهوم نظم مستتر و نظم نامستتر و كل جهان هولوگرافيك را جالب و هيجان‌انگيز يافته بود.
آوازه كتاب بزودي به خانم گلي ترقي و به من هم رسيد. خانم ترقي هم كه آن را خوانده بود مثل داريوش شايگان به سخن‌پراكني و ابراز هيجان پرداخت و خلاصه حسابي مرا شيفته كرد.
او البته علاوه بر ايده دو نظم مستتر و نامستتر كه بيشتر زنگ صداي جهان مثل‌وار افلاطون را مي‌داد، از اين كه جهان هولوگرافيك در حالي كه آنجاست و ديده مي‌شود، مثل تصوير سه بعدي پرنسس ليا در فيلم جنگ ستارگان، آنجا نيست و وقتي دستتان را از ميانش رد مي‌كنيد هيچ‌چيز نيست، و نيز از بي‌نهايت حوادث و موقعيت‌هاي شگفت‌انگيز كتاب مي‌گفت و مدام به دنبال گوش شنوا مي‌گشت تا آنها را دقيق و مفصل صورت‌بندي كند.


و من وقتي آن را خواندم، عين يك داستان شيرين هيجان‌انگيز بود كه در عين حال داشت به سوال‌هاي بزرگ هستي‌شناختي، يزدان‌شناختي و فلسفي من نيز جور خاصي جواب روشن امروزي مي‌داد (فارغ از رمز و راز و ابهام) كه تا حدي باورپذير مي‌نمود.
البته شايد براي قوم متافيزيك‌زده ما كه خاطره قومي‌مان آكنده از صورتهاي ازلي و مثالي است و چه بخواهيم چه نخواهيم در بند شهرهاي خيالي جابلقا و جالسا و صور معلقيم و عالم مثالي را كه به جد مي‌گيريم نه از جنس ماده است و نه از جنس روح، بلكه معلق ميان اين دوست، براي ذهنيت‌هايي از اين دست، اين كتاب بيش و كم همان مفاهيم را به زبان مدرن علمي امروزي بيان مي‌كند (و نويسنده معتقد است براي عموم مردم نوشته شده نه متخصصان فيزيك و فلسفه، و اگر خواننده بتواند سي چهل صفحه اول را تحمل كند، كتاب او را برده است) و نشان مي‌دهد كه معجزه توليد نان در صحراي جليله به دست عيسي مسيح، يا شي‌سازي ساي‌بابا از هيچ در فضا، يا هريك از معجزاتي كه خود كتاب به دقت و يك به يك با جزئيات برمي‌شمرد، همه اينها در آن مفهوم اساسي تئوري بوهم مبني بر ايده "همبستگي ماهوي همه چيزها" به خوبي مي‌گنجد.

... جهان هولوگرافيك آن جهاني است كه هر قطعه كوچك و هر ذره آن قطعه، تمام ويژگيها و اطلاعات كل را در بر دارد، يعني تمامي محتواي كل در هر جز نيز مستتر است. و اين به‌واقع خصلت مغز ماست كه ساختاري هولوگرافيك دارد، و خاطره و درد و تجربه و برخي چيزهاي ديگر را نه تنها در مغز كه در هر ذره كوچك آن نيز نگهداري مي‌كند. و نيز همين خصلت كلي اين جهان ماست كه جهاني هولوگرافيك است.

... خاصيت ديگر كتاب اين است كه شايد تلنگر ناچيزي باشد به كساني كه موج مدرنيته دل و ايمانشان را شبهه‌دار كرده و غبار شك بر آن نشانده است، و نيز آنهايي كه از سخنان متافيزيكي بي‌محتوا خسته شده‌اند و هنوز براي عقل و منطق انساني احترام قائل‌اند. تلنگري ناچيز براي رسيدن به آگاهي‌اي هرچند محدود"

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:50 |

جدي‌خواني مهر و آبان 89: در ستايش گفت و گو


در ستايش گفت و گو در ستايش گفت و گو
ديدار با ديگري در عرصه فرهنگ، ادبيات و جامعه
نوشته: خسرو ناقد
ناشر: جهان كتاب
سال نشر: 1389 (چاپ اول)
قيمت: 6000 تومان
تعداد صفحات: 292
شابك: 978-964-2533-39-8

.

هنگام آماده كردن فهرست مرداد ماه، وقتي به اين كتاب رسيدم و خواستم مطابق معمول چند خطي از كتاب براي معرفي آن در فهرست بياورم، متني را كه پشت جلد كتاب آمده بود خواندم. همان‌جا تصميم گرفتم كه كتاب را "جدي‌خواني"اش كنم. به نظرم رسيد خوب است تا فرصت ديده شدن با چند خط توضيح بيشتر را به كتاب بدهيم. چون از موضوعي صحبت مي‌كند كه هر روز بيشتر با آن بيگانه مي‌شويم و ... حيف است.

اما بگذاريد از همانجايي شروع كنيم كه اول بار چشمم را گرفت. يعني از متن پشت جلد كتاب:

اگر روزي روزگاري گذارتان به آلمان افتاد، حتما سري هم به شهر وايمار در شرق اين كشور بزنيد. از شهرهاي بسيار زيبا و تاريخي اروپاست. البته نه به بزرگي و عظمت ابرشهرهايي چون برلين، پاريس يا لندن. اما فرهنگ‌شهر آلمان است. حتي چند سال پيش از اين، يونسكو اين شهر را به عنوان "نخستين فرهنگ‌شهر اروپا" برگزيد. وايمار شهر كلاسيك‌هاي آلمان است، شهر ولفگانگ گونه و فردريش شيلر. شهر فرانتس ليست است. آن‌جا كه نيچه جان سپرد و جمهوري وايمار پا گرفت.

در وايمار سراغ پارك شهر را بگيريد. از پارك شهر تا "ميدان بتهوون" راه چنداني نيست. يكي از ميدان‌هاي زيباي شهر است. در گوشه‌ي ميدان بتهوون دو صندلي بزرگ به چشم مي‌خورد كه روبه‌روي هم قرار گرفته‌اند. يكي رو به شرق دارد و يكي رو به غرب. هر دو صندلي را از يك قطعه سنگ خارا تراشيده‌اند. از يك جنس با رگه‌هايي از بلور نيلگون. جلوتر برويد! صندلي‌ها خالي است و شما را به نشستن و نظاره كردن دعوت مي‌كند. نگاه كنيد! درست در ميان فرش خارا، ميان دو صندلي، غزلي از حافظ نقش بسته است، با خط زيباي نستعليق. و در دو سوي فرش دو قطعه شعر از گوته به چشم مي‌خورد به زبان آلماني. گويي كه اين دو بزرگ، دور از اغيار در اين گوشه از جهان به گفت و گو نشسته‌اند. ميزبان گوته است كه در وايمار ساكن است و ميهمان حافظ.

نويسنده كتاب را با فصلي تحت عنوان "در ستايش فرهنگ گفت‌وگو" آغاز مي‌كند و چنين مي‌آورد:

گفت‌وگو با "ديگري"، حلقه اتصال گفتارهاي اين دفتر است. ديدار، گفت‌وگو . رابطه يكايك ما با غريبه‌ها، با آناني كه كمتر به ما شباهت دارند، با "ديگري"، مضمون اصلي گفتارهاي اين دفتر است.

گفت‌وگو به‌منظور ايجاد تفاهم، طبيعي‌ترين و پربارترين بهره‌اي است كه آدمي مي‌تواند از ذهن خود ببرد. اما به‌كارگيري اين طبيعي‌ترين كاركرد ذهن و استفاده از آن، خود هنري است كه بايد توانايي كسب آن را آموخت: نرم‌كردن خوي و مداومت و مدارا شرط اول كار است. اگر گفت‌وگويي، از همان آغاز، به منظور متقاعد كردن "ديگري" صورت گيرد - حتي اگر با تندخويي همراه نباشد - گفت‌وگو نيست، جدل است، مناظره است كه چيره شدن بر كسي در دليل و خاموش گرداندن او، هدف است و غايت كار. با آن كه جدل، خود نيز قواعدي دارد و آدابي و به هنگام بحث و ستيز، لگام‌گسيخته سخن نتوان گفت، اما با اين حال، گفت‌وگو نيست.

او اين فصل مقدمه‌گونه را اينچنين به پايان مي‌برد:

... ديدار با "ديگري"، حلقه اتصال گفتارهاي اين دفتر است. گفتارهايي را كه در اين دفتر فراهم آورده‌ام، حاصل ديدار سال‌هاي دور و نزديك من با "ديگري" است. حاصل گفت‌وگو و نشست و برخاست با مردمان سرزمين‌هايي است كه من بيش از سه دهه است در ميانشان روزگار مي‌گذرانم، با فرهنگ و ادبيات آنان آشنايم و گذشته و امروزشان را مي‌شناسم و از جامعه و آداب و رسوم‌شان شناخت دارم. در اين ميان به لحاظ فرهنگي موجودي ذوحياتين شده‌ام و همواره، نه تنها ذهن و جانم در ميان فرهنگ‌هاي گوناگون در گشت‌وگذار است، بلكه تن و جسمم نيز به سير و سياحت ميان سرزمين‌هاي شرق و غرب در راه است. نشانه‌هايي از اين حيات فرهنگي دوزيستي را كم‌وبيش در گفتارهاي كتاب پيش رو مي‌توان ديد.

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:47 |

"سهم من" شاهكار است يا چرند؟!


سهم من
نويسنده: پرينوش صنيعي
ناشر: روزبهان
تعداد صفحات: 526
قيمت: 11000 تومان
چاپ: نوزدهم، 1388

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...

"سهم من" بي‌ترديد از آن كتابهايي است كه وقتي آدم شروع به خواندن آن مي‌كند ديگر نمي‌تواند زمينش بگذارد. در چنين مواقعي همه امور عالم بايد موقتا متوقف شوند تا ببينيم "بعدش چي ميشه!" و اوضاع به حالت عادي برنمي‌گردد مگر اينكه بالاخره به خوشي و ميمنت به صفحه آخر كتاب برسيم و تمامش كنيم و نفس راحتي بكشيم كه "آخيش، تمام شد!"

البته اين خاصيت به خودي خود دليل آن نمي‌شود كه كتابي "شاهكار" به حساب بيايد. از طرف ديگر، بايد اعتراف كنم كه اغلب شاهكارهاي ادبي دنيا فاقد اين درجه از چسبندگي هستند! شاهكارها اغلب كششي اينچنين "فلج‌كننده" ندارند. با وجود اينكه كشش و جذابيت مطمئنا يكي از خواص و ويژگي‌هاي يك اثر ماندگار ادبي به حساب مي‌آيد، كمتر پيش مي‌آيد كه در مورد يك "شاهكار" اين ويژگي با فاصله بسياري از ديگر خصوصيات لازم، آنها كه در مجموع يك اثر را به يك شاهكار تبديل مي‌كنند، به عنوان اولين خصوصيت يك كتاب مطرح باشد. ولي خب در مورد "سهم من" اين همه ماجرا نيست!


مهم‌ترين نكته‌اي كه در هنگام خواندن كتاب اغلب بهش فكر مي‌كردم اين بود كه "واقعا چقدر در اين سال‌ها اتفاق بر ما گذشته است!!"
دنبال كردن زنجيره نفس‌بر وقايع كتاب كه از كمي قبل از انقلاب شروع مي‌شود و با روايت وقوع انقلاب، ناآرامي‌هاي بعدي آن، پاكسازي‌ها، جنگ، درگيري‌هاي گروهك‌ها و گروه‌هاي سياسي و ... ادامه پيدا مي‌كند ناخودآگاه من را كه معاصر همه اين اتفاقات بوده‌ام به اين فكر فرو مي‌برد كه اين ميزان "هيجان" چقدر بيشتر از حد استانداردهاي جهاني است! احتمالا از خصوصيات زندگي است كه "زيستن" روزانه اين تلاطمات را عادي مي‌كند. اما وقتي همين اتفاقات را ورق به ورق مي‌خواني و جلو مي‌روي و مداوم به خودت يادآوري مي‌كني كه "يادته؟!" وسط‌هاي كتاب متوجه مي‌شوي كه اين فقط يك داستان عامه‌پسند هيجان‌انگيز نيست كه نوشته شده تا تو چند تا آخر هفته (شايد هم چند آخر شب!) زير آفتاب يا كنار بخاري دستت بگيري و بخواني و لذت ببري. اين داستان روزگاري است كه بر ما گذشته و ... كيست كه بخواهد حكم كند خوب بوده يا بد (احتمالا هركسي بايد خودش براي خودش حكم كند)، اما همين قدر هست كه همه قبول داريم كه "نفس‌بر" بوده است.

بعضي از خوانندگان كتاب ممكن است حجم اتفاقات و وقايعي را كه در داستان رخ مي‌دهد غيرواقعي بدانند ("مگر مي‌شود اينقدر بلا سر يك آدم بيايد!") براي من اما پيدا كردن نمونه‌هايي واقعي كه اگر نه بيشتر از قهرمان "سهم من" اما دست‌كم به همان اندازه زندگي‌شان دستخوش تلاطم و ناملايمات بوده در دور و برم آنقدر سخت نيست. شايد تنها تفاوتش در اين است كه از قرار "زندگي كردن" اين ماجراها به اندازه روايت كردنش عجيب و غيرقابل‌باور نمي‌نمايد.


اگر بخواهم ايرادي از "سهم من" بگيرم، به نظرم بايد اين باشد كه داستان به مقدار زيادي "عجولانه" است! خصوصيتي كه شايد باز به حجم زياد وقايع و اتفاقاتي كه در طول كتاب رخ مي‌دهد مربوط باشد.
شايد كمي روداري باشد (!!) اما هر وقت به "سهم من" فكر مي‌كنم بي‌اختيار با "جنگ و صلح" مقايسه‌اش مي‌كنم. به نظر من دوره زماني كه وقايع "سهم من" در آن مي‌گذرد و بستر داستاني‌اش به خوبي اين قابليت را داشته‌اند كه به يك "جنگ و صلح" براي ادبيات ما تبديل شوند. مشكل اينجاست كه كتاب فاقد پرداختي در حد و اندازه‌هاي رماني چون "جنگ و صلح" است.

نه، اشتباه نكنيد، آنقدر پرتوقع نيستم كه از يك نويسنده غيرحرفه‌اي انتظار داشته باشم كه در اثر اول يا دومش يك "جنگ و صلح" بيافريند. اما معتقدم نويسنده با الگوبرداري مشابهي مي‌توانست از ضرباهنگ نفس‌گير كتاب بكاهد (كه نمي‌دانم اين مطلوب است يا نه) و در نتيجه مقاديري از اين "احساس ادا نشدن حق مطلب هر واقعه به اندازه اهميتي كه براي ما معاصرينش داشته است" (اختصارا اسمش را گذاشته‌ام "عجولانه بودن"!) بكاهد.

مثلا من ترجيح مي‌دادم كه به جاي ساختار و پرداخت فعلي داستان كه همه چيز حول قهرمان اصلي داستان مي‌گذرد (و اصطلاحا "دوربين همواره همراه اوست!")، مشابه "جنگ و صلح"، داستان به تناوب به سراغ قهرمان‌هاي مختلف برود و ماجرا را از ديد آنها تعريف كند. با اين روش احتمالا مي‌شد تصوير كامل‌تري كه شامل نزاع‌هاي خياباني زمان انقلاب، حال و هواي جبهه و جنگ و ... همه آن وقايعي كه در حال حاضر چون قهرمان داستان مستقيما در آن حضور نداشته تنها از زاويه ديد زني كارمند/سرپرست خانواده از آنها با خبر مي‌شويم، براي خواننده ترسيم كرد. واضح و مبرهن است به كار بستن اين روش حجم 500 صفحه‌اي فعلي كتاب را به بيش از دو برابر افزايش مي‌داد. ريتم داستان را آرام‌تر مي‌كرد و ... مي‌شد كتابي كه شايد حتي ديگر اسمش هم "سهم من" نبود.


خلاصه اينكه من معتقد نيستم كه "سهم من" يك شاهكار است! اما فكر مي‌كنم كه داستان خوبي است كه موفقيت و ستاره‌هايي كه نثارش شده را مديون انتخاب هوشمندانه بستر زماني و شبكه وقايع و اتفاق‌هايي است كه قصه خود را بر پايه آنها روايت مي‌كند.

+ نوشته شده توسط كتاب نويس در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:43 |